هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
214
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
موسوم كردهاند ، كه بالنّسبه به « درياى بزرگ » ، چندان « عميق » و « موّاج » نيست . در انتهاى شرقى « ميان كاله » ، كه نيم جزيرهء مزبور فاصل نيست ، « درياى كوچك » وصل به « درياى بزرگ » مىشود . « عباس قلى خان اشرفى » ، كه در ميان « ميان كاله » سكنا دارد ، به حضور آمد . پسر « حاجى مهدى اشرفى » است كه او پسر « ميرزا يوسف » ، مستوفى الممالك « آقا محمد شاه مرحوم » بوده [ است ] . « حاجى آقابزرگ » هم پسر « ميرزا يوسف » و الّان در « طهران » است . در اين تاريخ كه كتاب طبع مىشود ، « حاجى آقا بزرگ » مرده است . « 1 » هوا ، صبح قدرى « مه » بود ، بعد « صاف » شد . « كوه دماوند » پيداست . طرف دست راست ما ، نزديك قلعهجات عبد الملكى « زاغ مرزين » « 2 » ، يك دسته مرغ سفيدى ديديم [ كه ] در زمين نشسته است . تقريبا 2500 قدم مسافت داشت . خيال كردم با « گلوله » ، تيرى به آنها بيندازم ، تفنگ « گلولهزن ته پر انگليسى » ، كه دست « ناظم خلوت » بود ، خواستم ، آورد . به سمت مرغها انداختم . آنطرف مرغها گرد كرد و راست زد . تير بسيار خوبى بود . مرغها برخاسته ، پريدند . دو دفعه ، 200 قدم دور تر از محلّ اول نشستند ؛ ديگر هيچ پيدا نبود ، مگر سفيدى پر . لولهء ديگر را انداختم ، افتاد ميان مرغها گرد كرد . باز پريدند . خيال كردم [ كه ] نخورده است . « امين الملك » گفت : « چيز سفيدى زمين مانده است . » سايرين هم گفتند : « چيزى مانده است . » دوربين بلند خواسته ، انداختم . ديدم يكى از مرغهاى سفيد ايستاده است . سوار فرستادم ، برود ، بگيرد . جلو « باتلاق » بود . سوارها فرو رفتند . بعد ، راهى كه مسافت بعيدى بود ، پيدا كرده ، رفتند و مرغ را گرفته ، آوردند . گلوله ، پهلوى مرغ را تراشيده و از گردن او بيرون آمده ، به جائى نخورده بود كه فى الفور مهلك باشد . بسيار بسيار تعجب كردم . همهء مردم نيز متعجب شدند كه چطور با اين مسافت زياد ، گلوله خورده است . واقعا خيلى جاى تعجب بود . لب مردابى ، به راحت افتاديم . « پرلا » و « مرغابى » زيادى داشت . توضيح آنكه
--> مىتواند باشد . ( 1 ) . احتمالا اين جمله را صنيع الدوله افزوده است . ( 2 ) . امروزه زاغمرز ناميده شده و تبديل به شهرى كوچك شده است .